<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss'><id>tag:blogger.com,1999:blog-26523320</id><updated>2009-02-21T07:20:44.451+03:30</updated><title type='text'>roozmareha</title><subtitle type='html'>&amp;#1585;&amp;#1608;&amp;#1586;&amp;#1605;&amp;#1585;&amp;#1607;&amp;#32;&amp;#1607;&amp;#1575;</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://roozmareha.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/26523320/posts/default'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://roozmareha.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>roozmareha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03709411942187245672</uri><email>noreply@blogger.com</email></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>4</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-26523320.post-114617042027864678</id><published>2006-04-28T00:07:00.001+03:30</published><updated>2006-04-28T00:19:30.143+03:30</updated><title type='text'>امنیت چه کسی؟</title><content type='html'>می پرسد: «پدر، چرا من اجازه ندارم رویداد مورد علاقه ام را از نزدیک و در محل برگزاری آن تماشا کنم؟ آیا پیش از این مرتکب جرمی نابخشودنی شده ام که عقوبتی چنین را به دنبال داشته است؟»&lt;br /&gt;«نه دخترم، چه جرمی!»&lt;br /&gt;«پس چه؟»&lt;br /&gt;«خب، بیشتر به دلیل محافظت از خود تو است که چنین محدودیتی اعمال می شود.»&lt;br /&gt;«علت اش چیست: آیا در هنگام برگزاری آن رویداد ممکن است برای زنان اتفاق پیش بینی نشده ی خاص و ناگواری رخ دهد؟»&lt;br /&gt;«شاید!»&lt;br /&gt;«مثلاً؟»&lt;br /&gt;«ناسزاهای رکیک ... تعرض های جسمی.»&lt;br /&gt;«خب؟!»&lt;br /&gt;«یعنی چه خب! خب هیچ پدری تمایل ندارد دختر عزیزتر از جان اش در مکان هایی که امنیت روانی و جسمی شایسته ای وجود ندارد حضور داشته باشد.»&lt;br /&gt;«و این قائده فقط شامل جاهایی خاص است مانند ورزشگاه؟ یعنی وجود این عدم امنیت در جاهای دیگر ایراد ندارد؟»&lt;br /&gt;«من چنین حرفی زدم!؟»&lt;br /&gt;«بله و به آن عمل هم کرده اید.»&lt;br /&gt;«کی، کجا!؟»&lt;br /&gt;«هرگاه که مانع حضورم در تجمع های عمومی مردان و  زنان شده اید اما برای حضور در اجتماعات از هم گسیخته و یله منعی قرار نداده اید.»&lt;br /&gt;«نمی فهمم!»&lt;br /&gt;«شما خود خوب می دانید: نگاه ها... متلک ها... بوق ها... تنه ها... کمین ها... و همه ی آن ترکیب هایی که آکنده از وجود عدم امنیت اند بسیار گستاخ تر در خیابان ها... خودروها... محل کارها... کلاس ها... فروشگاه ها و هر جایی که تصور کنید حتا خانه ها وجود دارند و در حال تجاوز مداوم به مرزهای انسانیت مصلوب به اسلوب زنان و آزار دختران عزیزتر از جانی هستند که روح و جسم شان اسیر جهل مصلحت اندیشی های بزدلانه ای است که اجازه نمی دهد از حیثیت لگد کوب شده ی انسانی شان دفاع کنند؛ آیا نمی دانستید؟ می دانید! خوب هم می دانید اما گوش شنوا و بصیرت بینای تان برای شنیدن اندکی از ناسزاهای رکیک و تعرض های جسمی همیشگی که همه جا شنیده و متحمل می شویم ناشنوا و نابینا است زیرا به تمکین از فتاوی جاهلانه ملتزم تر است؛ چرا: چون تیغ قدرت جاهلان برنده تر از منطق زنان و انسان های معمولی است؟ چون حفظ امنیت منار و گنبد رنگین از ظلم شان واجب تر از شنیدن فریادهایی است که در کنج منبرها خفه شده اند؟... در ابتدای سخن چه گفتید؟ آه! آری، برای امنیت ما... برای امنیت ما... برای امنیت ما!»&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/26523320-114617042027864678?l=roozmareha.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://roozmareha.blogspot.com/feeds/114617042027864678/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=26523320&amp;postID=114617042027864678&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/26523320/posts/default/114617042027864678'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/26523320/posts/default/114617042027864678'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://roozmareha.blogspot.com/2006/04/blog-post_114617042027864678.html' title='امنیت چه کسی؟'/><author><name>roozmareha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03709411942187245672</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15673913556048187168'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-26523320.post-114599820215115605</id><published>2006-04-26T00:18:00.000+03:30</published><updated>2006-04-26T04:35:08.676+03:30</updated><title type='text'>معامله یا مصادره</title><content type='html'>به زنان ساکن در ایران مجوز ورود ویژه به استادیوم های فوتبال برای تماشای مسابقات مردان داده شد.&lt;br /&gt;نزد بسیاری از زنان و مردان ایرانی این اتفاق در سیر مبارزه برای تعدیل مرزهای فرهنگی تبعیض گرا به عنوان یک پیروزی قابل توجه قلمداد شد اما برای من هنوز هم میزان بازدهی طولانی مدت آن در قوام دهی به انگاره های عدالت طلب زنانه و مردانه چندان برآورد شده و مشخص نیست.&lt;br /&gt;آیا با پذیرش و تمکین از مجوزهای ویژه ی حکومتی می توان به دگرگونه شدن تبعیض هایی امید داشت که بازتولید توجیه فرهنگی و پشتوانه ی عملی شان برآمده از جوازهایی فرا حکومتی است؟&lt;br /&gt;آیا نیروی مورد نیاز برای پی ریزی عدالتی برآمده از درک متساهل را می توان با مصادره ی بخشی از کارویژه های تبعیض گرای فرهنگی فراهم آورد؟&lt;br /&gt;آیا قبول چنین روایتی از غایت هدفمند تلاش های مان نشانه ی حرکتی امید بخش در مسیر غلبه بر چرخه های تبعیض گرا و دائماً باز تولید شونده ی فرهنگی است؟&lt;br /&gt;اگر نه، پس با چه هدف و چه امیدی باید از این دستور جدید تمکین کنیم؟&lt;br /&gt;آیا قصد داریم باقی سکوهای هویت مضمحل شده ی انسانی مان را با ارائه ی چنین مجوزهای ویژه ای فتح کنیم؟&lt;br /&gt;اگر نه، بهترین راهکارها برای مواجهه با شرایط جدید چیست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* نظرتان درباره ی حضور تماشاگران مرد در ورزشگاه آرارات برای تماشای مسابقه میان تیم های &lt;a href="http://www.iribnews.ir/Default.aspx?Page=SportContent&amp;amp;news_num=30180"&gt;فوتبال زنان ایران و منتخب زنان برلین&lt;/a&gt; در روز جمعه 8 اردیبهشت و دیدار دوم: شنبه نهم اردیبهشت چیست؟&lt;br /&gt;با این که قرار است بازیکنان دو تیم محجبه فوتبال بازی کنند اما مردان از حق تماشای این مسابقه محروم شده اند؛ آیا وجود چنین اعمال محدودیتی در راستای همان نگرش های تبعیض گرایی نیست که زنان و گاه مردان را از حق دیدن و دیده شدن منع کرده است؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/26523320-114599820215115605?l=roozmareha.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://roozmareha.blogspot.com/feeds/114599820215115605/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=26523320&amp;postID=114599820215115605&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/26523320/posts/default/114599820215115605'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/26523320/posts/default/114599820215115605'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://roozmareha.blogspot.com/2006/04/blog-post_26.html' title='معامله یا مصادره'/><author><name>roozmareha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03709411942187245672</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15673913556048187168'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-26523320.post-114571798415337200</id><published>2006-04-22T18:29:00.000+03:30</published><updated>2006-04-26T02:59:49.056+03:30</updated><title type='text'>خانم خیابانی</title><content type='html'>در تلویزیون مرد کله تاس بی خیال سری تکان داده و می گوید: «اما با همه ی این بگیر و ببندها آمار گویای این واقعیت است که  در جامعه ی ما حضور این زنان از رشد قابل ملاحظه ای برخوردار بوده است.»&lt;br /&gt;مردی که رو به رویش نشسته با عصبانیت منکر ادعای او می شود: «نه! به هیچ وجه چنین نیست بلکه رشد آنها مهار شده و در حال نابودی است»...&lt;br /&gt;«باز که شما رفتید سراغ خانه ی اولتان! آقا جان مشکل ریشه ی اقتصادی ـ فرهنگی دارد»...&lt;br /&gt;«اصلاً هم چنین نیست بلکه این یک پدیده ی سیاسی ـ امنیتی است که برآمده از تهاجم فرهنگی دشمن است و باید در نطفه خفه شود!»&lt;br /&gt;خانم خیابانی همان طور که مشغول سبزی پاک کردن است به دختر نوجوان اش که چندان از آن چه می بیند و می شنود سر در نیاورده می گوید: «خاموش کن دختر جان، بچسب به درس و مشق ات؛ از این حرف ها چیزی عایدت نمی شود».&lt;br /&gt;این روزها خانم خیابانی خیلی دلگیر است. هر جا می رود سخن از او است؛ در خبرها و نقدهای رسانه ای اگر حرف از بمب و تورم نباشد این نام او است که خود نمایی می کند: ابتذال خیابانی!&lt;br /&gt;او اما گرفتار تر از آن است که در مقابل فلاش دوربین های خبری و تحلیلی ژست آبرومندانه ای بگیرد یا به زمزمه های همدردی و فریادهای تهدید کننده پاسخ درخوری دهد؛ وی حتا برای پی گیری مطالبی که درباره اش می گویند فرصت چندانی ندارد: «دستم گیر است! تا بخواهم به دردهای خودم برسم دیگر وقتی برای توجه به این مسائل نمی ماند؛ ببخشید، مگه باز هم خبری شده؟!»&lt;br /&gt;نوه ی سکینه خانم با خطی پر پیچ و تاب بر روی مقوایی با حاشیه ی گل منگلی نوشته است: «خیابانی آمریکایی معدوم باید گردد.» چند قدم آن سو تر نیز عیال حاج یدالله ابراهیمی با نیش خندی معنا دار پز می دهد و نو عروسان خود را که پارچه نوشته ای مجلل برافراشته اند به دیگران نشان می دهد: «خون شهیدان ما بر گرده ی آمریکاست، آن جرثومه ی فسادش ننگ محله ی ماست.»&lt;br /&gt;خیابانی به ویترین خواربار فروشی حاج یدالله خیره شده و سعی می کند انعکاس چهره ی خود را در آن برانداز کند، چیز خاصی نمی بیند جز بازتاب جعبه های رنگ و وارنگ دستمال کاغذی و پوشک بچه. کلافه سری تکان می دهد و بسته های خواربار نقد و نسیه را از زمین برداشته و هراسان عازم رفتن به آن سوی خیابان می شود که از پشت میله های پنجره ی ساختمان کناری صدای منیژه حکمت دوست زمان بچه گی مخاطب اش قرار می دهد: «چطوری گل نسا جان! کجا با این عجله؟»&lt;br /&gt;«آه! سلام، من خوبم تو چطوری؟»&lt;br /&gt;«ممنون»&lt;br /&gt;«ببخش که ندیدم؛ چیزی به غروب نمانده اما من هنوز کلی از کارهام باقی مانده»&lt;br /&gt;منیژه با اشاره به آن سوی چهار راه: «می گم دوباره سکینه و دار و دسته ی ابراهیمی خوب بلوایی راه انداخته اند؛ نه؟»&lt;br /&gt;خیابانی زیر چشمی به آن سو می نگرد و با تردید سری تکان می دهد: «چی بگم واالله!»&lt;br /&gt;«می گن حاج یدالله اعلان زده که به مشتری های چادری تخفیف ویژه می ده، آره؟»&lt;br /&gt;«نمی دونم من که اعلانی ندیدم»&lt;br /&gt;«ای بابا! تو هم که همه اش ندیده ای، متوجه نشده ای؛ ما اگه خودمون ندیدنی هستیم حداقل دیگران را که می تونیم ببینیم»... &lt;br /&gt;«آره حق با توست! خب، ببخش باید برم چون مونس تنهاس و خودم هم باید به کارهام برسم»&lt;br /&gt;گل نسا عرق ریزان و غر غر کنان راه می افتد: «درسته مرده ای و خوبی ات نداره پشت مرده حرف بزنم اما آخه مرد این اسم بود روی ما گذاشتی و رفتی!»&lt;br /&gt;[باز هم که غر می زنی زن!]&lt;br /&gt;«چه فایده اون موقع که زنده بودی کاری نکردی الان که مرده ای می خوای...»&lt;br /&gt;[مگه یک کارگر فنی بیشتر بودم؟... باید چی کار می کردم؟]&lt;br /&gt;«حداقل این اسم کوفتی را عوض می کردی و می رفتی!»&lt;br /&gt;[جاش چی می ذاشتم؟]&lt;br /&gt; «چه می دانم! بیابانی، کوهستانی، جنگل بانی، شتربانی، موتوربانی... هر اسمی می خواد باشه اما خیابانی نباشه! خسته شدم از بس...»&lt;br /&gt;صدای پسر حاج روح الله بانکی پور: «خانم خیابانی! اگه سنگینه بیارم واسه تون!؟»&lt;br /&gt;«چی سنگینه؟ این چهارتا کیسه جنس نسیه یا کوله بار گرفتاری های نقد ام؟ شما اگه می تونید از طرف من به مادر مکرم تان سکینه بانو بفرمایید آنها که توان خرید کفش و کلاه خداد تومنی و بزک دوزک  آمریکایی دارند مطمئناً قدرت این را هم دارند که از سد هر بخشنامه ی کاغذی و بیرق غیر کاغذی بگذرند پس همیشه این امثال من اند که باید چند صباحی هم جورکش هوس آقا و آقازادگان ایشان باشیم هم سیبل مقوایی شان!»&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/26523320-114571798415337200?l=roozmareha.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://roozmareha.blogspot.com/feeds/114571798415337200/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=26523320&amp;postID=114571798415337200&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/26523320/posts/default/114571798415337200'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/26523320/posts/default/114571798415337200'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://roozmareha.blogspot.com/2006/04/blog-post_114571798415337200.html' title='خانم خیابانی'/><author><name>roozmareha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03709411942187245672</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15673913556048187168'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-26523320.post-114549580138590745</id><published>2006-04-20T04:45:00.000+03:30</published><updated>2006-04-23T11:45:31.686+03:30</updated><title type='text'>روزمره اما نه روزانه</title><content type='html'>در این وبلاگ هر گاه که فرصتی فراهم شود درباره ی موضوعات روزمره ی زندگی ام خواهم نوشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/1208/2777/1600/roozmareha.logo.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/1208/2777/320/roozmareha.logo.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/26523320-114549580138590745?l=roozmareha.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://roozmareha.blogspot.com/feeds/114549580138590745/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=26523320&amp;postID=114549580138590745&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/26523320/posts/default/114549580138590745'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/26523320/posts/default/114549580138590745'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://roozmareha.blogspot.com/2006/04/blog-post.html' title='روزمره اما نه روزانه'/><author><name>roozmareha</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03709411942187245672</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15673913556048187168'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>2</thr:total></entry></feed>